یادداشت | سجاد مقید
دانشجو دکتری رفاه اجتماعی
وقایع اسفندماه ۱۴۰۴ و شنیده شدن صدای انفجار در قلب تهران، مرحله جدیدی از یک نبرد طولانی را عیان کرد. برای درک معنای آتشبس احتمالی در این مقطع، باید به عقب بازگشت؛ نبردی که برخی ریشههای آن را در ترورهای سال ۱۳۹۸ و برخی دیگر در تحولات ۲۰۲۳ میجویند. واقعیت این است که درک صحیح از این موقعیت، مستلزم عبور از سطوح ظاهری و فهم ماهیت جنگی است که هدف آن فراتر از درگیریهای مرزی، موجودیت یک ملت-دولت مستقل است.
در فضای تحلیلگری ایران، همواره دو نگاه متضاد وجود داشته است. گروهی که از ابتدا بر حضور فعالانه در جنگ برای کاهش هزینهها تأکید داشتند و در مقابل، گروهی که حتی پس از حملات مستقیم به خاک کشور، تضاد میان ایران و بلوک غرب را ناشی از سوءتفاهمهای قابل رفع میپنداشتند. ورود مستقیم آمریکا به جنگ، بطلان فرضیه «میانجیگری» یا «اختلافات مقطعی» را نشان داد و ثابت کرد که این تقابل، فراتر از ارادههای فردی و ناشی از ساختار نظام امپریالیستی است.
تجربه دورهای مختلف مذاکرات نشان داد که خوشخیالی نسبت به لغو تحریمها یا جذب سرمایه خارجی در حالی که دشمن با فرماندهان نظامی خود پای میز میآید، خطایی راهبردی است. تنظیمات ذهنی برخی تحلیلگران که همواره به دنبال توافق به هر قیمتی بودهاند، مانع از درک این واقعیت شد که جنگ دقیقاً در میانه همین مذاکرات آغاز شده است. هدف دشمن از میز مذاکره نه صلح، بلکه ایجاد مسیری برای تسلیم بیقیدوشرط و تضعیف توان دفاعی کشور بوده است.
یکی از آسیبهای جدی در زمان نبرد، اتخاذ سیاستهای اقتصادی ناسازگار با شرایط جنگی بود. آزادسازی اقتصادی، نوسانات بازار ارز و بیتوجهی به فقر غذایی دهکهای پایین، انسجام اجتماعی را در مقاطع حساس هدف قرار داد. مدیریت اقتصادی که به جای تمرکز بر حفظ ثروت ملی، زمینهساز رانتهای صادراتی و فشار بر معیشت عمومی شد، ناخواسته بستری را برای سوءاستفاده دشمن و تبدیل اعتراضات معیشتی به آشوبهای امنیتمحور فراهم کرد.
راهبرد کلان ایالات متحده در سالهای اخیر، بازگشت صریح به دوران استعمار قرون ۱۹ و ۲۰ است. برخلاف تصورات متوهمانه، هدف امپریالیسم جدید تنها تغییر رفتار نیست، بلکه سلطه مستقیم بر منابع و زیرساختهاست. از ونزوئلا تا غرب آسیا، الگوهای مشابهی برای فروپاشی دولتهای مستقل و تبدیل آنها به «گاو شیرده» یا مستعمرات نوین دنبال میشود؛ پروژهای که در آن استقلال سیاسی جای خود را به تبعیت محض از منافع سرمایه جهانی میدهد.
آتشبس برای دشمن نه به معنای پایان خصومت، بلکه ابزاری برای مدیریت زمان و فرسایش توان طرف مقابل است. الگوی مطلوبی که آنها برای ایران در نظر دارند، وضعیتی مشابه کشورهای ویرانشده یا نیمهمستعمره است؛ وضعیتی که در آن با تداوم تهدید، ترور و بمبارانهای گاهوبیگاه، امکان بازیابی قدرت از ملتها سلب میشود. این نوع آتشبس، تنها فرصتی برای بازسازی توان نظامی دشمن و برنامهریزی برای مراحل بعدی فروپاشی است.
در نهایت، سیاست عرصهی تقابل ارادههاست و در این جنگ وجودی، امکان بقای همزمان اراده ملت-دولت مستقل ایران و اراده امپریالیستها ممکن نیست. هرگونه آتشبس پیش از فرسایش کامل توان دشمن برای کشورگشایی، به معنای تضعیف اراده بقای ملی است. این نبرد تاریخی تنها زمانی به فرجام میرسد که یکی از این دو اراده بر دیگری غلبه کند؛ بنابراین، خروج از وضعیت جنگی تنها از مسیر ایستادگی و تحمیل اراده ملی بر طرحهای استعماری میسر خواهد بود.
لینک یادداشت