یادداشت | ریشههای جنگی که در ۹ اسفند آغاز شد، به سه دهه پیش در اتاقهای پنتاگون برمیگردد. منطقه غرب آسیا طی این سالها به آزمایشگاه اصلی آمریکا برای آزمون و تکامل ابزارهای سلطه در جهان تکقطبی تبدیل شده است؛ از جنگ مستقیم و اشغال نظامی تا جنگهای نیابتی و مهندسی بیثباتی. استراتژی کلان واشنگتن بر این اصل استوار است که هیچ دولت مستقلی در این منطقه نباید آنقدر قوی باشد که بتواند منافع آمریکا و اسرائیل را به چالش بکشد.
پس از فروپاشی شوروی، نظریه «پایان تاریخ» فوکویاما به توجیهی برای هژمونی آمریکا بدل شد. در سال ۱۹۹۲ سند «راهنمای ترسیم استراتژی دفاع» ولفوویتز صراحتاً هدف آمریکا را جلوگیری از ظهور هر قدرت رقیب در خلیجفارس و آسیا اعلام کرد. در ادامه، «پروژه قرن جدید آمریکایی» (PNAC) در سال ۲۰۰۰ با حضور تندروهایی چون چنی و رامسفلد، تحقق این تحول نظامی را در گروی یک حادثه فاجعهبار و کاتالیزور مانند «یک پرل هاربر جدید» دانست که یک سال بعد در ۱۱ سپتامبر محقق شد.
تهاجم به افغانستان فراتر از پاسخ به ۱۱ سپتامبر، ریشه در موقعیت ژئوپلیتیک آن در همسایگی روسیه، چین و ایران و اهمیت کریدورهای انرژی منطقه (مانند مذاکرات شرکت یونوکال با طالبان در دهه ۹۰) داشت. ناتو با فعال کردن ماده پنج پیمان آتلانتیک برای اولین بار، وارد جبههای شد که پس از ۲۰ سال، ۲.۳ تریلیون دلار هزینه و کشته شدن دهها هزار غیرنظامی، با بازگشت دوباره همان گروهی که سرنگون شده بود (طالبان) به پایان رسید.
طبق شهادت ژنرال وسلی کلارک، پنتاگون اندکی پس از ۱۱ سپتامبر برنامهای برای نابودی ۷ کشور (عراق، سوریه، لبنان، لیبی، سومالی، سودان و نهایتاً ایران) در ۵ سال تدوین کرد. حمله به عراق با ادعاهای دروغین «کالین پاول» و سپس انحلال ارتش و خصوصیسازی اجباری منابع توسط «پل برمر»، با هدف سلب حاکمیت ملی عراق بر ثروتهایش انجام شد؛ کشوری که پس از دو دهه هنوز نمیتواند درآمدهای نفتی خود را بهطور مستقل مدیریت کند.
در لیبی، مداخله ناتو به بهانه «منطقه پروازممنوع»، کشوری با بالاترین شاخص توسعه در آفریقا را به یک «دولت شکستخورده» و کانون گروههای مسلح بدل کرد. در سوریه نیز، آمریکا با عملیات میلیارد دلاری «تیمبر سیکامور» (سیا) به حمایت از گروههای مسلح اپوزیسیون و شاخههای القاعده پرداخت که نتیجه آن نیم میلیون کشته و میلیونها آواره بود. اشغال مناطق نفتخیز شرق سوریه توسط نیروهای آمریکایی تا به امروز، بخشی از این استراتژی تضعیف است.
مداخلات در سومالی و تجزیه سودان در ۲۰۱۱، در کنار جنگ ۲۰۰۶ لبنان، پارههای دیگر این پازل بودند. کاندولیزا رایس در بحبوحه جنگ ۳۳ روزه، ویرانی لبنان را «درد زایمان خاورمیانه جدید» نامید؛ عبارتی که نشان میداد واشنگتن ویرانی ملتها را نه فاجعه، بلکه فرصتی برای تغییر نقشه منطقه میبیند. با این حال، مقاومت در لبنان توانست مانع از تبدیل این کشور به سرنوشتی مشابه لیبی شود.
طبق آمار دانشگاه براون، این پروژهها ۳.۸ میلیون کشته و ۳۸ میلیون آواره بر جای گذاشته است. هدف نهایی نه آزادی و دموکراسی، بلکه کنترل منابع و حذف قدرتهای مستقل بوده است. امروز از آن لیست هفتگانه، تنها ایران باقی مانده است. نبرد کنونی، نبردی برای ناکام گذاشتن برنامهای است که دههها برای کل منطقه طراحی شده و آینده تمام مردم منطقه به سرانجام این تقابل گره خورده است.
متن کامل یادداشت