«این کرسی سابقهی جلوس کسی را دارا است که بعد از بیش از شصت سال مجاهدت در راه خدا و گذشتن از انواع لذایذ و راحتیها، به گوهری تابناک و چهرهای ممتاز، نهفقط در عصر حاضر، بلکه در طول تاریخ حکمرانان این کشور بدل شده است. (اولین پیام رهبرانقلاب) »
عَلَم قیام، در خرداد 1342 برافراشته شد. همزمان رهبرشهید هم به قیام لبیک گفت. از آن تاریخ تا روز شهادت، شصت و دو سال میگذرد؛ یعنی همان «بیش از شصت سال» که در پیام بالا ذکر شده است. از همان آغاز مبارزه «گذر از لذایذ و راحتیها» در انتخابها مشهود است. همزمان با امام در قم، شاگردان نیز در شهرستانها ماموریت دارند محرم، روضه فیضیه بخوانند و مردم را نسبت به ظلم دستگاه پهلوی آگاه کنند.
رهبرشهید که آن زمان جوانی بیست و چهارساله بود. میتوانست مشهد در نزدیکی خانه پدری، مسجدی را انتخاب کند و آن جا دست به افشاگری برعلیه رژیم بزند. اما او از همان جوانی وظیفه سختتر را انتخاب میکرد. در آغاز مبارزات، خود را تیری میدید در کمان امام که باید در قلب دشمن مینشست. از اینرو در بین شهرها، شهر «اسدالله علَم» نخستوزیر وقت را برگزید. علَم، شهر بیرجند را قلعه خود ساخته بود. اگر محمدرضا، شاه ایران بود، علم شاه بیرجند بود. حتی آخوندهای آن جا به عربی در ستایش و حمد و ثنایش میگفتند: صاحب السیف و القلم، امیر اسدالله علم.
در آخر، سید جوان به سوی بیرجند رهسپار میشود و با سخنرانی گیرای خود چنان روضهای میخواند که شهر راه بههم میریزد. دستگاه امنیتی او را دستگیر و تهدید میکند. در مقابل، با یک جمله تهدیدات ستوان را از کار می اندازد. او خطاب به مامور میگوید: « فکر نمیکنم بالاتر از اعدام کاری باشد؛ شما بالاتر از اعدام ندارید و من خودم را برای اعدام آماده کردهام. همه کارهای شما زیر اعدام است.(خون دلی که لعل شد، ص87)»
رهبر شهید، در میانه دو روش کنشگری در نهضت اسلامی، الگوی سوم را برگزید که با اشک و خون همراه بود. « وقتى در عنفوان جوانى، نداى امام خمينى (ره) را از همان آغاز نهضت ايشان لبّيك گفتم و راه مقاومت در برابر قدرت حاكمهى ستمگر را در پيش گرفتم، ميدانستم اين راه، راهى پر از اشك و خون است؛ لذا از نظر روحى، براى همه گونه زجر و شكنجه آمادگى داشتم. (همان، ص81) »
این الگوی مجاهدانه بین مقاومت یا همان مبارزه سیاسی با روشنگری یا همان احیاء تفکر دینی جمع میکرد. الگویی که هم فشار مبارزه را باید تحمل میکرد و هم در مباحثش عمق یک کار فکری و بنیادین را حفظ میکرد. روشی که به صورتی جدید پس از انقلاب هم تداوم یافت.
«در آغاز نهضت امام خمينى (رضواناللهعليه) در سال ۱۳۴۲ باآنكه ايشان خود پيشگام عرصهى بيدارگرى فكرى بودند، امّا عامل «مقابله»، در نهضت برجستگى داشت. در اوايل، تمركز نهضت روى مبارزه با دستگاه حاكمهى دينستيز بود. پس از آنكه روحيهى مقاومت دينى در جامعه محكم و استوار شد و نهضت توانست به سمت ارائهى نظريهى انديشهى اسلامى به نحو مطلوب پيش برود، متحجّران عقب ماندند؛ امّا كسانى كه بصيرت دينى داشتند و از فكر باز و روشن بهرهاى داشتند، در مسير نهضت ماندند.
سپس، بويژه طى سالهاى ۱۳۴۵ و ۱۳۴۶ كه دشوارترين سالها براى انقلابيون بود و شاه همهى گروههاى مقاومت سياسى را قلعوقمع و از ميدان بيرون كرده بود، بسيارى از شخصيتهاى نهضت اسلامى، گرايش به خطّ دوّم (خطّ روشنگرى دينى) را ترجيح دادند.كسانى بودند كه هم در آغاز و هم در پايان زندگى جهادى خود، در ميدان مقاومت حضور داشتند، امّا در سالهاى يادشده، همّ خود را مصروف روشنگرى فكرى كردند. شهيدان بزرگوار، مطهّرى و بهشتى و باهنر از اين جملهاند.
در اينجا بايد براى ثبت در تاريخ بگويم كه من از اندك افراد معدودى بودم كه در همهى لحظات نهضت، هر دو خط را باهم آميختم و به اين ويژگى معروف بودم. در تمام زندگى مبارزاتى خود، همواره هر دو خطّ «مقاومت» و «روشنگرى» را باهم ادامه دادم و معتقدم اين دو را كاملاً باهم درآميختم. (همان، ص 58)»